نماز اول وقت
نماز اول وقت
سر تا پاش خاکي بود. چشم هاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود نديده بودمش. بهش گفتم: «ابراهيم، حداقل يه دوش بگير، يه غذايي بخور. بعد نماز بخون.»
سر سجاده ايستاد. آستين هاش رو پايين کشيد و گفت : «من با عجله اومدم که نماز اول وقتم از دست نره.» کنارش ايستادم . حس مي کردم هر آن ممکن است بيفتد زمين . شايد اين جوري مي توانستم نگهش دارم !
راوی: همسر شهيدحاج ابراهيم همت،
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط محمدحسین رنجبرکاریزکی
|