نماز اول وقت

سر تا پاش خاکي بود. چشم هاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود نديده بودمش. بهش گفتم: «ابراهيم، حداقل يه دوش بگير، يه غذايي بخور. بعد نماز بخون.»

سر سجاده ايستاد. آستين هاش رو پايين کشيد و گفت : «من با عجله اومدم که نماز اول وقتم از دست نره.» کنارش ايستادم . حس مي کردم هر آن ممکن است بيفتد زمين . شايد اين جوري مي توانستم نگهش دارم !

راوی: همسر شهيدحاج ابراهيم همت،