خاطراتی خواندنی از طلبه شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی
خاطراتی خواندنی از طلبه شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی به انگیزه هفته بسیج
زندگی من در جبهه است

بی لبخند نمی دیدیش. به دیگران هم می گفت: «از صبح که بیدار می شین، به همه لبخند بزنین. دلشون رو شاد کنین. براتون حَسَنه می نویسن».
***
تو جریان انقلاب به زندان افتاد. آزاد که شده بود، خانه مان از جمعیت خالی نمی شد. دسته دسته می آمدند دیدنش. یک خروار ظرف کنار آشپزخانه جمع شده بود.
صبح یک ظرف نمانده بود روی زمین. نصف شب همه را شسته بود؛ کسی بیدار نشده بود.
***
شب عروسی به مادر گفت: «فکر نکنین حالا که زن گرفتم، خونه نشین می شم. زندگی من جبهه است.» فردای عروسی رفت جبهه!

***
دو بار می خواستند بفرستندش حج. بی معطلی رو کرد، گفت: «جای من اینجاست، توی جبهه. اجر حج رو همین جا می برم».
***
تا نیمه های شب جلسه بود. خسته می شدیم، اما ریز مسائل و مشکلات را می گفت و بررسی می کرد. هیچ چیز از جلو چشمش دور نمی ماند. از بدخُلقی فلان فرمانده و کم اطلاعی فلان مسئول گرفته، تا ماست، که باید کنار غذای بچه ها باشد که مسموم نشوند. بعد از جلسه، همان گوشه اتاق، عبایش را روی سرش می کشید و می خوابید. دو سه ساعت نگذشته بود، باز بلند می شد برای نماز شب.
***
چاه فاضلاب پر شده بود. همه خواب بودند. رفت بیرون. فکر کردم مثل هر شب برای وضو می رود بیرون تا نماز شب بخواند. دیر کرد. رفتم دنبالش. بیل و کلنگ برداشته بود، چاه را خالی می کرد.
***
باز هم انگشترش را بخشیده بود، چون دیدم دستش خالی است. پرسیدم: این یکی را به کی دادی؟ گفت: «انگشتر طلا دستش بود، نمی دانست حرام است. از دستش درآوردم و انگشتر خود را دستش کردم».
فاطمه کارشناس
منبع: پایگاه حوزه نت